از تو می پرسم نازنینم:
می دانی تو را چه قدر دوست دارم...؟
بچه که بودیم می پرسیدی: چند تا..
من هم آن بزرگتربن عددی را که آموخته بودم می گفتم!
اما حالا چیزی به نام "بیـــــــــــ نهایـــــــــــــت" را یاد گرفته ام!!
کاش می توانستم همانند کودکی دستانم را در دستان مهربان تو بگذارم،تا گرمای دستت،انجماد قلبم را باز کند...
کاش می توانستم همانند کودکی تو را در آغوش بگیرم تا تسلی زخم های دلم باشی...
کاش در همان بازی های کودکی با تو می ماندم وتو را داشتم...
کاش می توانستم دوباره تو را در آغوش بگیرم و دریای اشک هایم را برایت جاری کنم...
حال من ماندم و حسرت این همه ای کاش ها!!
یادت هست...؟
در آن تپه ی چمنزار کنار هم می خوابیدیم و با یکدیگر ستاره های آسمان را می شمردیم؟!
حتی یادم هست در آن لحظه مهتاب هم به ما لبخند می زد!!
من در آن لحظه گرفتن دستانت را تنها دوست داشتم!
یادت هست آن بعد از ظهر های پشت چمنزار؟ آری همان رود کوچک زلال را می گویم..!
می نشستیم کنار آب و مسابقه ی پرتاب سنگ می گذاشتیم؟!
همیشه من می بردم..ولی به خاطر این که تو ناراحت نشوی...می گفتم سنگ جلویی مال تو است!
بعد در آب می دویدیم ، و یکدیگر را خیس می کردیم!
آری چه قدر می خندیدیم...چه لحظه های زیبایی داشتیم...!
انگار گذشت زمان همه چیز را دگرکون کرده است!
تمام آن خنده ها و با هم بودن ها تبدیل به گریه و اشک و جدایی برایم شد...
آن بعد از ظهر بارانی را یادت هست که با یکدیگر عهد بستیم:
ما از یکدیگر جدا نمی شویم...؟؟
تو از من قول مردانه خواستی..
من هم قول دادم...
اما تو....شاید خواسته ای فراموش کنی!
...
هنوز آن گردنبندی را که با دستان کوچک خودت برایم ساخته بودی...از خودم جدا نکردم...
باز هم بوی تو را می توانم از آن استشمام کنم!
نخواهم گذاشت گذشت زمان یادگارت را نیز از من بگیرد...
آیا تو هنوز آن گردنبندی را که با پول های عیدی ام برایت خریده بودم را داری...؟؟
آن را با مهر قلبم کادو کرده بودم..و ربان هایی از جنس عشق به دورش بسته بودم!
نمی دانم موفق به فراموشی خاطراتمان شده ای یا نه؟!
اما من هیچ گاه نمی توانم...
هر لحظه آن خاطرات از جلوی چشمانم عبور میکند..تکراری نخواهند شد!
نمی دانم این احساس بین من و تو را برگ های زرد پاییز برد یا برف های دانه درشت زمستان...!
کاش میدانستم روزگار با تو چه کرده است... آیا تو همان کسی هستی که تا اشک هایم جاری میشد نوزاشم
میکرد ، مرا در آغوش می گرفت و اشک هایم را پاک می کرد؟!
چه طور توانسته ای این خاطرات را فراموش کنی...؟
ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم تا آن احساسات در آن دنیای رویایی،با درختانی با میوه های عشق را
تبدیل به گله و کنایه و این دنیای تاریک و ظلمانی با درختانی خشکیده تبدیل کنیم...!
باور کن با اشک هایم هم،نتوانستم این درختان را،دوباره بارور کنم...!
کجایی "حس کودکی"....؟؟؟!
نویسنده:حسی از کودکی(mahdi)
