X
تبلیغات
اغماء..حسی از کودکی

اغماء..حسی از کودکی

تمام زندگی ام را میدهم که برگردی و همین که برگشتی بگویم: “دیگر نمی خواهمت گــ ــمــ ــشــ ــو”....

ولنتاین تنهایی و من...!

امشب منو تنهایی با هم بیرون بودیم...

جایت خیـــــــــــلی خالی بود..

منو تنهایی و قدم های عاشقانه....دست در دست هم..

دستانم را طوری می فشرد که انگار هیچ گاه رهایم نخواهد کرد!!!

بر عکس تو قولی به من نداد..اما نوازش دستانش بر صورتم همه چیز را برایم آشکار می کرد!

..

با این که او به من وفا دار بود، اما من در تمام لحظات به او خیانت می کردم و فکر "تـــــــــــــو" بودم

آری تو..

که امشب چه میکنی؟؟!!

با من و یاد من و احساسم ، عکسم را در آغوش گرفته ای و در گوشه ی اتاقت ، با گریه هایت عاشقانه می گویی،،

یا بهترین لباس هایت را پوشیده ای و آن چکمه ی قرمزی که با تمام احساسم سال گذشته در همچین شبی برایت خریده بودم را به پا کرده ای و با رقیبم خیابان های جدید شهر را یاد می گیری.. و با عشوه هایت دیوانه اش خواهی کرد!!؟

.

دستی شانه ام را تکان می دهد!

تنهایی است

می گوید: معشوقه ی من کجایی؟؟! شامت سرد شد..

چشمانم....حس میکنم خیس است...ذره ای سوپ می خورم..مرواریدی از گوشه ی چشمم می افتد... هییییی چقدر داغ بود!!

دروغی نگفتم...منظور من جای خاطراتت بود که بر دلم داغی گذاشته است!

....

یاد شب آشناییمان می افتم..

همان شب اولی که من بدون توجه به تو قدم زنان می رفتم

صدایت سکوتم را بهم ریخت...تو بودی که صدایم کردی..

من بازگشتم

فقط و فقط یک جمله گفتی:

خیــــــــلی دوستت دارم...

و ناگهان از نجابت خود را پشت دیوار قایم کردی و من با لبخندی گذشتم..!

واااای.....بغضی سنگین گلویم را به بازی گرفته...

...

حالا نوبت هدیه ولتناین تنهایی به من است!

همانند کادو های تو خوش سلیقه نیست،،، ولی در عوض نیت پاک و خالصش را می توان با تمام وجود استشمام کرد!

مرا می بوسد و به خانه می فرستد..


در راه خانه..

چراغ خانه ی تان خاموش است..

نگرانم!!

یا مانند من سوگوار خاطره هایت هستی و با تاریکی ولنتاینت را گرفته ای و...

،،،

یا خانه نیستی و بهترین شب عمرت است!


خدا می داند که این افکار میگذارند طلوع صبح فردا را ببینم یا نه؟!!...


نمیدانم باز هم بنویسم؟؟

ادامه بدهم؟!

طاقت ادامه اش را داری؟!


دستانم خواهش میکنند ننویسم...و چشم هایم التماس..!!

پس تمامش میکنم...!!!

..

به یاد آن حس زیبا "حسی از کودکی"



                                                              نویسنده:حسی از کودکی(mahdi)



[ جمعه 25 بهمن1392 ] [ 10:56 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

رها...

رهایم کن،رها چو پرواز پرنده

رهایی از جنس ابر های رونده


رهایی همانند نسیم بهاری

رهاتر از برگ های خزنده


گرفتارم،چو مرغ اسیری که در بند

می سراید غزل های گزنده


نوری ضعیف بر پلک هایم می تابد

نوری برگرفته از خورشید تابنده


دلتنگم بر روز های رهایی

دلی تنگ با بغض هایی کشنده

..

حسی از کودکی  می سوزد در این رویا

سوختن،اما بدون ابر های بارنده


                                                                              شاعر:حسی از کودکی(mahdi)



[ یکشنبه 10 آذر1392 ] [ 11:41 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

یا ابا عبدالله...

تـا هست جهان شـور محــرم باقیست

این جلوه ی جان در همه عالـم باقیست

ازنـالـه ی نـیـنــوای یـاران حسـیـن

همواره به لب زمـزمه ی غم باقیست . . .



[ چهارشنبه 15 آبان1392 ] [ 4:51 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

بلا تکلیف...

کلافه ام...

دیگر تکلیفم را با خودم نمیدانم..

گاهی آرام،،،گاهی خسته،،،گاهی تند،،،گاهی سر به هوا،،،اما می روم!

بال و پر رها کرده همنوا با نسیم روزگار می روم!!

می خندم..می گریم..گاه شاد..گاه غمگین..برایم هیچ مهم نیست!!

دیگر می گویم: "هرچه بادا باد"

هی تو!

اشتباه نکن..سر خوش  نیستم..فکر نکنی در شادی هایم میخندم!

خنده ام  در حماقت هایم است..

که "از یک سوراخ چند بار دیگر باید گزیده شوم، تا آدمــــــــــــ شوم"

و اما در خوشی هایم می گریم..

بخاطر کسی که باید الآن کنارم باشد و خوشی هایم را با او تقسیم کنم....ولی نیـــست!!!

..

عجیب زجـــرم می دهد..

نبون تو نه!..

نبودن خودم..

از منی زجر می کشم که من نیستم..منی هستم که تو میخواستی..

و حال که دیگر تو نیستی حالم را بهم می زند این مــــن!!!

دلتنگم!!

دلتنگ تو نه!

دلتنگ خودم..خوده واقعی ام..

دلتنگ "حسی از کودکی"


                                             نویسنده:حسی از کودکی(mahdi)






[ پنجشنبه 18 مهر1392 ] [ 2:1 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

لعنت...


تو رو خدا نخونده نظر ندید خیلی برای این شعر زحمت کشیدم

مرسی.........


                                            لعنت


لعنت بر این روز های تیره و تار                             پر ز اشک و درد و غم بود روزگار


بادی وزید و خوشی ها پرواز کرد                         حکمم بود حبس ابد از جانب پروردگار


حکمی که نفهمیدم گناهش را                            وای که پس از عزت کرد مرا خار


گر پیری به رفیق با وفا پندم داد                           گویمش تو هم دگر بیهوده مپندار


رفیق و عشق و معرفت به کیلو چند؟                     سالها پرورش دادم در آستینم مار


فراموش شده ی خاص ها گشته ام                      همان ها که می زنند مرا در آخر دار


بار الها بار دگر خودت دستم را بگیر                        رحمتت را ببار بر این عبد گنه کار


                               کاش می شد به خاطرات می گفتم

                                کمی برایم حسی از کودکی بیار


                                                                              شاعر:حسی از کودکی(mahdi)




[ پنجشنبه 14 شهریور1392 ] [ 5:30 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

up!!

سلام..

اون یکی وبم آپه اگه کسی دلش خواست سر بزنه!!


www.everyalone.blogfa.com

[ یکشنبه 27 مرداد1392 ] [ 6:57 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

تولدم مبارک...و هم چنین..التماس دعا...



تولد...تولد....تولدم مبارک..!!!







خب شادی بسه..!!!
خب امشب یکی از لیالی قدره
و همچین ایام شهادت آقامون و مولامون
حضرت علی (ع)
..
پس شدیدا التماس دعا..
..
یا علی خودت میدونی.. پس کمکم کن!!
[ دوشنبه 7 مرداد1392 ] [ 2:56 قبل از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

بازگشت به زندگی...

حس میکنم پیدایش کردم..

عشق را...حس را...

قلبم را...

او را....

صدایش قلبم را به تپشی عجیب می اندازد!!!

میخواهم با او بمانم...

دیگر عشقی یک طرفه نیست...!!!

من او را میخواهم...او هم مرا...

انگار سالها رنج و سختی و گریه جواب داده است...

هیچ چیز او برایم مهم نیست جز دل پاکش..جز صداقتش...

جز اینکه عشق مرا فریاد زده است...

از یک لحظه بدون من می ترسد...

و من هم عهد همیشه با او بودن را روی قلبش امضا کرده ام..!

..

سختی ها و غم ها که فشار می آورند با یک لحظه فکر کردن به اون پایان می یابند..

چه خوب است او..

همین است عشق....

میخواهم با او زندگیه جدیدی را آغاز کنم..

فراموش میکنم گذشته را..آن همه گریه های شبانه را آن همه فریاد را...

حتی فکر تیغ و رگ و دست را...

من عاشقش هستم.....

همین و بس...!!!!!

                                                          نوبسنده:حسی از کودکی(mahdi)


        

....

سلام..

حتما با خوندن متن بالا فهمیدید چی شده دیگه؟

آره...

از این به بعد میخوام مسیر غمو غصه رو عوض کنم

میخواستم "حسی از کودکی" رو هم که مربوط به اون مخاطب نه چندان خاص که الان دیگه اصلا خاص نیست حذف کنم

ولی دلم نیومد..

پس از این به بعد معنای حسی از کودکی تغیر میکنه..

حسی از کودکی الآن یعنی:

من...حسی دارم از (همون عشق)کودکی..یا میشه معناش کرد:عاشقم از کودکی

پست های قبلی رو هم هیچ وقت حذف نمیکنم..

تا تجربه بشه واسم..هر چند تلخ..ولی تجربه اس


امید وارم شما هم یه روز عشق واقعیتون رو پیدا کنید...........

[ جمعه 21 تیر1392 ] [ 8:0 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

این بار زیر باران...

در پس کوچه های بارانی به دنبالش می گردم

خسته اما می روم....

"نزدیک است"...این را باران در گوش هایم زمزمه می کند...

انگار می شناسمس...بویش..آری آشناست...

نمیدانم کیست...اما دلم گواهی می دهد که در همین حوالی پیدایش خواهم کرد!

نزدیکتر که می شوم...چشمانم بی اختیار باران را همراهی می کنند...

هی...باران...باران...نوایش دلم را خون تر می کند...


یادم می آید روز های جدایی....

من...آشفته ... به زمین افتاده..خیس خیس...با چشمانی پر از خون...

لعنتی...التماس هایم به یادم می آید...

نه....دروغ است...من چنین چیزهایی را یاد ندارم...

...

می روم..سایه اش را می بینم..

دور می شود...

می فهمم...او هم فرار می کند..

دیگر نمی خواهم ادامه دهم...


نویسنده:mahdi(حسی از کودکی سابق)



[ پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 ] [ 5:2 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

عکس

سلام


چند تا عکس از خودم تو اون وبم گذاشتم


اگه کسی دوست داشت ببینه بیاد اونجا


ازم رمز بگیره!


اینم آدرسش:


www.everyalone.blogfa.com

[ چهارشنبه 9 اسفند1391 ] [ 9:40 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

وقتی حسی از کودکی به آخر کار نزدیک می شود..


حسی از کودکی..

واقعا زیباست نه؟؟

حسی که مانند کودکی،درکودکی خود ماند..

حسی که هیچگاه بزرگ نشد!

مانند کودکی تنها که جز سیلی های روزگار نوازشگری نداشت..

کودکی که هیچ کس در بازی های عاشقانه اش او را هم بازی خود قرار نمی داد!

پشت در بسته ی اتاقش که می نشستی به جای خنده های کودکانه..هق هق هایش دلت را خون می کرد!

دیوار اتاقش پر بود از نقاشی هایی که از آنها خون می چکید!

قلبی می کشید به وسعت آسمان..که رعد وبرق هایی سخت آنرا می شکاند..

اسباب بازی هایش..تیغ و جعبه ی قرص های خانه بود..

سقف اتاقش را به جای ستاره و ماه،

طنابی ضخیم آویزان از سقف زینت بخشیده بود..

اما خوشبحالش..از همان اول فهمیده بود که دوستان صمیمی اش که خنده و شادی هایشان را باهم قسمت

میکردند..

نمکی خواهند شد که بر زخم هایش می نشینند..

...

صبحی خیلی زود بود..گنجشک ها آواز خوانان پرواز می کردند!

کودک خود را به پشت بام خانه رسانده بود..

با تکه گچی که در دست داشت،لیله ای بر زمین کشد که انتهای آن نا معلوم بود!

صورتش از اشک ها خیسه خیس شده بود...

خاطراتش را بیاد می آورد..!!

آن لیله بازی ها را..

صدایش را..:

"نه تو سوختی..نوبت من است.."

بی صدا طوری گریه میکرد که..

.

انگار گنجشک ها فهمیده بودند..

دور سرش چرخ میزدند..

نا مفهوم بود اما میشد بفهمی که دارد اسمی را زیر لب زمزمه میکند!!

سنگ را پرت کرد و یک پایش را بلند کرده بود..لیله بازی را شروع کرد..

سرش را رو به آسمان گرفته بود...آسمان را روشن تر از همیشه می دید!

یک..دو....سه...چهار...با صدای  جیغ یک کودک...همه چی تمام شد...


نویسنده:mahdi(حسی از کودکی سابق)


[ جمعه 13 بهمن1391 ] [ 5:11 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

وقتی مهدی دوباره می نویسد...

چمدان هایی لبریز از تنهایی را در دست گرفته..

سوار بر قطار  بی کسی ها شدم!

چمدان هایم را اضافه بار زدند،..گفتند تنهایی ات بسیار است!!

دور و برم را می نگرم..

در این هوای تاریک..در این شب سرد..در این باران سخت..

هیچکس...هیچکس برای بدرقه ام نیامده...

هی فلانی..تو که دوستت دارم هایت گوش آسمان کر کرده بود..تو که باید می آمدی!!!

.

عازم سفری به مقصد لنگر گاه شدم..

با کشتی مرگ به جزیره ای متروک خواهم رفت!!

در جایی که آسمانش از آسمان آدمیان جدا باشد..

در جایی که فقط خودم باشم و خودم و..."خدایـــــــــــــــــــــم"

جایی که هیچ آدمی نباشد!!

مذکر یا مؤنث..تفاوتی ندارد..

از هر دو خسته ام..

...

خدایا یعنی می شود؟؟

آنجا که کسی نیست...

می شود دلم نشکند..؟

یعنی می شود یک شب چشمانم تر نشود؟؟

مرا به حال خودم می گذارند این بی معرفت ها؟

یعنی می شود چشمان گرگی پری نما..دوباره عاشقم نکند؟!!

خدایا از بهترین آفریده ات خسته ام...

آری انسان را میگویم..چرا راه دور برویم...؟؟

از خودم هم خســـــته ام!

.

بار الها..مگر دل شکستن بزرگترین گناه نبود..

در زمین کلید در بهشتت میخوانندش!!

..

با این افکار و آرزوها..عازمم..

به امید تنهایی ابــــــــــــــــــدی!!


                                                    نوشته ی:mahdi(حسی از کودکی سابق)


                 

[ یکشنبه 19 آذر1391 ] [ 3:55 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

باز محرم آمد...

ـنــازم ــآن آمــوزگــاریـ را کهــ در یکـ نصـفـ روز

دانـــش‌ آمـــوزانــ عالمــ را همـهـ دانــا کــند

ـابـــتدا قــانونــ  آزادیــ نویــســـد بر زمیـنــ

بـــعد از ـآن با خونــ هــفتاد و دو تنــ امضــا کنـــد . . .


" السلام علیـک یا ابا عبــد الله "


   

[ سه شنبه 30 آبان1391 ] [ 4:0 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

خوب هنوز  ننوشتم که اینجا آپ کنم!

ولی پاشید برید اون وبم دیگه..

خو آپ گذاشتم!


www.everyalone.blogfa.com


[ یکشنبه 21 آبان1391 ] [ 5:1 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

به خاطر شما..

سلام

خیلی ممونم که تو این روزای خیلی سخت..

اونایی که واقعا با معرفت بودن اومدنو دلداریم دادن!

شاید یادم رفته جواب بعضی هاتون رو بدم

معذرت!

واقعا خود شما بودین که با محبتاتون نذاشتید که یه خدا حافظی کنم واسه همیشه

آره میخوام بمونم

اونم نه دیگه بخاطر "اون"

فقط بخاطر شما

فقط یکم دیر به دیر میام و جوابتونو میدم

ولی تقریبا هر شب میامو نظراتمو چک میکنم

پس فراموشم نکنید

تو فکر اینم که وب جدیدم رو راه بندازم

و اونجا هم باهاتون باشم

ولی این وبو "هیج  وقت" فراموش نمیکنمو ازش نمیرم!

همیشه سر بهش میزنم

اینم آدرس وب جدیدم:


www.everyalone.blogfa.com


هر چند تقریبا خالیه

ولی دارم یواش یواش راش میندازم

از این به بعد هم واسه هر مطلبی که گذاشتم

هیج کسو خبر نمیکنم

چون با معرفتا خودشون سر میزنن مثه دو مطلب قبلی که کسیو خبر نکردم

دیگه هم نه آمار بازدید برام مهمه نه تعداد نظرات!

به اندازه کافی از جفتشون داشتم

جفت وب ها هم همیشه پا پرجاستو ترک نمیشن

اونم یه وبه کنار این

چون دلم نمیاد این وبو ترک کنم

شما هم به هر کدوم دوس داشتید سر بزنید!



           


[ سه شنبه 16 آبان1391 ] [ 2:13 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

اشک آخر...

بازم سلام...

ولی فک کنم دفه ی آخر باشه که سلام کنم!

خب بازم خدارو شکر

همه چی بین من و اون دیگه تموم شد

تمومه تموم

منم مثه همیشه دوباره تنها شدمو یه عالمه سوال تو ذهنمه

..فقط حالا که تموم شد دوست داشتم بدونم فقط چی شد؟

آره چی؟

چون باور کنید اصلا نفهمیدم چی شد!

دوسم داشتو دیگه نداره...اصلا نداشته..نمیدونم

خب دیگه  مثه اینکه تو سرنوشت من جز تنهایی و درد و غم چیزی نیست

بازم چشمامو می بندمو فک میکنم اصلا چیزی نبوده!

این وبم چون بخاطر اون درست کرده بودمو میخواستم یه روزی نشونش بدم.

حالا هم که همه چی تموم شده دلیلی برای ادامه نمی بینم

میخوام برمو پشت سرمم نگا نکنم..نمیخوام دیگه اصلا به گذشته فک کنم

بعد از این همه پر حرفی میخوام با عرض پوزش بگم این وب تا اطلاع ثانوی "تعطیله"

خیلی هم شرمنده ام که نتونستم نظراتتون رو جواب بدم

شرایط خوبی ندارم

فقط اگه کسی دوست نداره که من برمو دلیلی برای موندنم داره بگه

چون خودمم دوس ندارم برم..با این وب خاطرات خوبی داشتم

...کامل تعطیل نیست..ینی هر از گاهی میام تو پنلم و نظرامو چک میکنم

پس اگه کسی حرفی داشت بزنه

در آخر از همتون ممنونم

میدونم برام دعا کردید..مرسی

ولی...هیچی شاید حکمت داشته..

با این همه هنوزم خدا رو دوست دارم..

ممنون از محبتاتون...

راستی اگه یک در میلیارد دوباره عشقی بینمون شکل گرفت حتما برمی گردم

وب هم هیچ وقت حذف نمیشه

مراقب خودتون باشید

"خدا نگهدار"

                  حسی از کودکی


 

[ چهارشنبه 19 مهر1391 ] [ 11:59 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

نفس...

دو چشم زار و خون بارم بر ره یار ماند

یار نیامد ولی برایم همچنان دلدار ماند


یار ما افضل از یوسف کنعان نبود

درد یعقوب ها کشیدیم و چشمانمان تار ماند


بار الها هر دلی را تسکین دردی بودمش

حال تسکین درد مرا جز گزیه و زار ماند؟!


درد من جز فراق تو نفس چیزی نیست

چون نفسی که در فراقت دل من بیمار ماند


از نگاه اولی که به تو در دم دل دادم

دل من درد کشید و به دلت بند و گرفتار ماند


عشق و احساس بازی روز های اول بود

"حسی از کودکی"بازی خورده ی این روزگار ماند


                                                                 شاعر:حسی از کودکی(mahdi)



              

[ یکشنبه 19 شهریور1391 ] [ 11:26 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

این منم...

عکس من..

سلام..چند تا عکس از خودم گذاشتم..

با عرض معذرت فقط اونایی که تو لینکام هستن یا من لینکشونم یا بیش از سه بار اومدن وبم درخواست رمز بکنن!

راستی با سلام صلوات وارد شید...چشمم نزنید ها...


ادامه مطلب
[ شنبه 4 شهریور1391 ] [ 2:8 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

و باز هم خسته ام..

چرا بند نمی آید روز های نبودنت..؟؟!

امروز نیستی...فردا نیستی...و باز هم نیستی..

این نیستی تو..تمام مرا به نیستی کشانده است!!

خسته ام...

از روز مره گی ، از روز های تلخی که پشت سر هم بی تو گذشت!

روز هایی که به جای آغوش مهربان تو..

تنها گریه هایم را هم نشینم قرار داد..

گریه هایی که جز آن مهربان بالا سرم کسی آنها را ندید..

درد و دل هایی که فقط گوش همیشه شنوای او شنید!!

...

بریده ام .. از لحظه های دیدار

که تنها با یک نگاه خیره تمام می شوند!

انگار نه انگار که...

نگاهی ساکت...

سکوتی آنچنان مرگبار که پرده های گوشم را پاره می کنند!!!

این جا نمیتوان گفت این سکوت علامت رضایت است!!

..

دلم میخواهد دیگر نباشم!

آنچنان که تو همیشه نیستی..

می خواهم بدانم نبودن چه مزه ایست؟!!

کاش تو هم می فهمیدی سالها چشم به پنجره ای دوختن چه دیوانه وار است...

با این همه هنوز نبودنت عادت نشده است!!

هنوز جایش در سینه ام میسوزد..

...

چه قدر بزرگ شده ای همبازی..

لیله بازی ات هنوز خوب است؟؟!

...

آسمان را ببین..آن دو ستاره ی کنار هم که می درخشند ستاره های من و تو هستند!!

هر گاه دل تنگت میشوم ستاره ات را نظاره میکنم!!

مرا یاد تو می اندازد..

...

باران ببار...به یاد دویدن های زبر باران ..ببار..

ببار و هوای بی کسی را از کوچه های تنهایی قلبم پاک کن..!!

حال و هوای دلم بس مرگ آلود است..

ببار..

..

دلم کمی گریه با فریاد اضافه می خواهد..

کاش کسی هم بود که دلش برای من تنگ میشد و می گریست..

کاش..

جالب میدانی چیست..؟؟!

هر چه قدر هم خود را از من دور کنی..

باز هم من

با تو زیر یک "سقفم"

سفقی مشترک..

آسمان به این بزرگی...در این لحظات تنها نقطه ی اشتراک من و توست!

نوشته هایم تنها برای توست..

بیاد آن حس زیبا.."حسی از کودکی"


                                 نویسنده:حسی از کودکی(mahdi)


      
[ جمعه 27 مرداد1391 ] [ 1:29 قبل از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

حسی از کودکی...

از تو می پرسم نازنینم:

می دانی تو را چه قدر دوست دارم...؟

بچه که بودیم می پرسیدی: چند تا..

من هم آن بزرگتربن عددی را که آموخته بودم می گفتم!

اما حالا چیزی به نام "بیـــــــــــ نهایـــــــــــــت" را یاد گرفته ام!!


کاش می توانستم همانند کودکی دستانم را در دستان مهربان تو بگذارم،تا گرمای دستت،انجماد قلبم را باز کند...

کاش می توانستم همانند کودکی تو را در آغوش بگیرم تا تسلی زخم های دلم باشی...

کاش در همان بازی های کودکی با تو می ماندم وتو را داشتم...

کاش می توانستم دوباره تو را در آغوش بگیرم و دریای اشک هایم را برایت جاری کنم...

حال من ماندم و حسرت این همه ای کاش ها!!


یادت هست...؟

در آن تپه ی چمنزار کنار هم می خوابیدیم و با یکدیگر ستاره های آسمان را می شمردیم؟!

حتی یادم هست در آن لحظه مهتاب هم به ما لبخند می زد!!

من در آن لحظه  گرفتن دستانت را تنها دوست داشتم!

یادت هست آن بعد از ظهر های پشت چمنزار؟ آری همان رود کوچک زلال را می گویم..!

می نشستیم کنار آب و مسابقه ی پرتاب سنگ می گذاشتیم؟!

همیشه من می بردم..ولی به خاطر این که تو ناراحت نشوی...می گفتم سنگ جلویی مال تو است!

بعد در آب می دویدیم ، و یکدیگر را خیس می کردیم!

آری چه قدر می خندیدیم...چه لحظه های زیبایی داشتیم...!

انگار گذشت زمان همه چیز را دگرکون کرده است!

تمام آن خنده ها و با هم بودن ها تبدیل به گریه و اشک و جدایی برایم شد...


آن بعد از ظهر بارانی را یادت هست که با یکدیگر عهد بستیم:

ما از یکدیگر جدا نمی شویم...؟؟

تو از من قول مردانه خواستی..

من هم قول دادم...

اما تو....شاید خواسته ای فراموش کنی!

...

هنوز آن گردنبندی را که با دستان کوچک خودت برایم ساخته بودی...از خودم جدا نکردم...

باز هم بوی تو را می توانم از آن استشمام کنم!

نخواهم گذاشت گذشت زمان یادگارت را نیز از من بگیرد...

آیا تو هنوز آن گردنبندی را که با پول های عیدی ام برایت خریده بودم را داری...؟؟

آن را با مهر قلبم کادو کرده بودم..و ربان هایی از جنس عشق به دورش بسته بودم!


نمی دانم موفق به فراموشی خاطراتمان شده ای یا نه؟!

اما من هیچ گاه نمی توانم...

هر لحظه آن خاطرات از جلوی چشمانم عبور میکند..تکراری نخواهند شد!

نمی دانم این احساس بین من و تو را برگ های زرد پاییز برد یا برف های دانه درشت زمستان...!

کاش میدانستم روزگار با تو چه کرده است... آیا تو همان کسی هستی که تا اشک هایم جاری میشد نوزاشم

میکرد ، مرا در آغوش می گرفت و اشک هایم را پاک می کرد؟!

چه طور توانسته ای این خاطرات را فراموش کنی...؟

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم تا آن احساسات در آن دنیای رویایی،با درختانی با میوه های عشق را

تبدیل به گله و کنایه و این دنیای تاریک و ظلمانی با درختانی خشکیده تبدیل کنیم...!

باور کن با اشک هایم هم،نتوانستم این درختان را،دوباره بارور کنم...!


کجایی  "حس کودکی"....؟؟؟!


                                                                             نویسنده:حسی از کودکی(mahdi)

 

                  

[ سه شنبه 10 مرداد1391 ] [ 5:19 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

نفرین بر این روز ها...

سلام...

بعد یه مدت دوباره نوشتم...

نمیدونم خوب شده یا نه...

دیگه شرمنده...فقط حتما نظرتون رو بگید!!

....

این روز ها مرا که خاک خورده ی کنج قلبت بودم!

دیگر از خانه ی قلبت بیرون راندی...

آری گاه گاهی قلبت را خانه تکانی کن..

این روز ها عشق های قدیمی به جای عمیق ترشدن،تکراری میشوند!!

چه کسی میگوید اولین عشق بهترین عشق است؟؟

تو خود عکس این قضیه را از فیثاغورس هم بهتر اثبات کردی!!

این روز ها باید قدیمی ها را هرچه مهربان و خوب هم باشند کنار گذاشت و جدید ها را امتحان کرد..

این را تو خود به من آموختی!!

این روزها مهربان که باشی باورت نمی کنند..

تو را ساده دلی فرض می کنند و زجرت می دهند!

این روزها نمیدانم چه طور پیروزی با کسانیست که چیزی از مهربانی نمیدانند!!

انگار تمام دنیا به میل آنان است.

این روزها بهای عشق دیگر مهربانی نیست..

هر چه بیشتر دروغ بگویی و ناپاک تر که باشی معشوق از آن توست..

خوبی ها خسته ام کرده...

فکر می کردم با خوبی ها به تو می رسم..اما حیف..

این روزها معشوق ها دیگر از محبت سرازیرت نمی کنند..

آنچنان دلی میشکنند که مرغان آسمان هم بحالت گریه می کنند..

این روز ها سنگ دل تر که باشی موفق تری..

میتوانی با سنگ دلی ات فراوان فخر بفروشی!!!

این روزها با قلب مهربان مهربانان آنچنان بازی ای میکنند...که در آوردن اشکت در این بازی از قوانین اصلی

است..

آه و ناله که بیشتر می شود بازی هیجان انگیز تر می شود..!!

هرچه مهربانتر باشی بازی با تو صفای دیگری دارد..!!

این بازی را ناشی ها باب کرده اند..

انتظار نداشتم تو که خود هم بازی کودکی ام بودی با من همچین بازی ای بکنی..

در یار کشی هایت مرا انتخاب می کردی

حال من دیگر در تیم مقابلم؟؟

ایرادی ندارد ولی اکنون بگو یار تو در این بازی کیست؟

این را از همه انتظار داشتم..

جز تو که حس مان از کودکی بود..

دیگر معنای "بی معرفت" را خوب یاد گرفته ام...خوب!!


                                                                    نویسنده:حسی از کودکی(Mahdi)


[ پنجشنبه 22 تیر1391 ] [ 6:19 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

سکوت تلخ...

به خدا این غزل کار جدید خودمه...

اینو دیگه نپرسید..!!

روی مصرع ،مصرعش کلی وقت گذاشتم...

حتما نظرتون رو بگید!!


"کس نبود زاده ی دنیا مگر دل ما شکسته باشد"

"خداوندا تو بینی این دل خسته را له کرده باشد"


"گفتمش کز غم عشقش این چنین دیوانه وارم"

"نفرین بر لیل و نهاری که سکوتی تلخ از او باشد"


"التماس خلاصی کردمش پروردگار خویش را"

"در روزگار سخت بی او  چه معنایی مرا باشد"


"گفتند مرا صبر،صبحی دگر پاسخی باشد تو را"

"گفتم ز غم هجران او چه صبح دگری باشد"


"همدمم جز غم و اشک و آه و ناله ها نیست"

"شاعر دیوانه در تنگ عشق تو به تمنا باشد"


"در عجبم!چگونه مارا به آشنایی نمی یافت"

"مگر آن حس کودکی را ز یادش برده باشد"



                                                               شاعر:حسی از کودکی(Mahdi)


                    

[ پنجشنبه 25 خرداد1391 ] [ 3:19 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

تموم...

بزار منم بفهمم که چشمات منو نمیخواد

خدایا دیگه نمیخوام بزار بارون بند بیاد


دیگه نبار نه واسه من نه واسه اون

قصه ی ما به سر رسید،به هم نرسید عشقمون


میگن که قصه ها تهش همیشه خوب تموم میشه

ولی تو رو خدا ببین چه جور داره جدا میشه


تا خاطرات کودکی رو می خوام که یادش بیارم

میگه اونا تمومه و برمو تنهاش بزارم


خدایا دلشو ببین چقدر بی رحم شده

از اون وقت بچگیا خیلی خیلی عوض شده


کاش بزرگ نمیشدیم،دستت تو دستام می موند

کاش از اون مهربونیت چیزی ته دلت می موند


                                                            شاعر:حسی از کودکی(mahdi)


                                                         

[ یکشنبه 7 خرداد1391 ] [ 10:24 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

قایق تنهایی..

با قایق تنهایی ام راهی سفر دریا شده ام...

با کوله باری آسوده!!

انگار عشق تو را در ساحل جا گذاشته باشم!!

 

بقیه در ادامه ی مطلب


                                                                    نویسنده:حسی از کودکی(mahdi)



ادامه مطلب
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 10:54 قبل از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

یادت میاد...شبایی که ستاره ها رو می شمردیم؟!

يه حس لطيفی تو وجودم

يه حسی كه شد تار و پودم

 


بقیه در ادامه ی مطلب

                                                        شاعر:حسی از کودکی(mahdi)



                           


ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 4:7 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

بیابان تنهایی...

بی تو دیوانه وار سر به بیابان خواهم نهاد...!

طوری آرامش سنگ ریزه ها را به هم خواهم زد..

که شن های روان...دوان دوان...بیابان ترک را کنند!

 

بقیه در ادامه ی مطلب

                                                                       نویسنده:حسی از کودکی(mahdi)

 

   


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ 5:59 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

دستای مهربون تو...

می خوام به پات بمونم تا پیشم بر گردی..

می خوام به پات بسوزم،پس چرا اینقدر نامردی؟


من که تو رو خیلی دوست داشتم!

پس نگو که ازت کینه ای به دل داشتم!


 

بقیه در ادامه ی مطلب


                                                                              شاعر:حسی از کودکی(mahdi)



             


ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 12:45 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

دارم میرم...

خداحافظ،خداحافظ،ای تنها یادگارم

خداحافظ،ولی بدون خیلی دوست دارم


 

بقیه در ادامه ی مطلب


                                                 شاعر:حسی از کودکی(mahdi)


                      




ادامه مطلب
[ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 12:40 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

نامه ای به بهترینم...

سلام...

من دیگه خسته شده بودم...و نمی خواستم برات بنویسم...!

اما چیکار کنم،دلم خیلی بهم اصرار کرد....!

می خواستم با نبودنت کنار بیام...خودم کنار اومدم...

 

بقیه در ادامه ی مطلب



                                                                                    نویسنده:حسی از کودکی(mahdi)


 


ادامه مطلب
[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 5:29 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]

گالری عکس

  سلام دوستان!

براتون چند تا عکس عشقولانه گذاشتم........

 برای دیدن ادامه عکسها به ادامه ی مطلب برید!                                     




ادامه مطلب
[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 4:14 بعد از ظهر ] [ حسی از کودکی(mahdi) ] [ ]